.

.

 

 

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۰۰ ، ۱۸:۱۶
hmd ja

خاصیت گریه ی دوباره ی آسمان شهرمان پررنگ کردن خواسته ی دوباره ی او از مادرش بود که بار دیگر به دنیا بیاوردش

یا این که سی ولت برق همیشه به بدنش وصل باشد تا به چیزی فکر نکند

چه کسی سازنده ی هنسفریست؟ ادم اندوهگینی بوده. اختراعی که نسل ما را در منجلاب آلودگی فرو برده

 

شب بود. عودی دست ساز روشن کرد. دودش بیرون پنجره میرفت. از زیر دماغ دختر همسایه که پشت پنجره قایمکی سیگار میکشید عبور میکرد. به رو به رو نگاه میکرد و تلفیقش را نفس میکشید.

یک عود دیگر برای خودش آتش زد که دختر همسایه هر دو دود را داشته باشد.

مداد سبز خریده بود. عادت داشت در دفتر خط دار نقاشی بکشد. زبانی نرم به نوک مداد زد. چشمها شروع و پایان کار بود. تا چشمها را میکشید محو میشد و دیگر ادامه نمیداد. وقت خواب بود. کمی لای پنجره را کم کرد. لذت زیر پتو رفتن در سرما را ترجیح میداد. کاغذ را کند. مچاله شد زیر پتو. چراغ قوه را انداخت روی کاغذ و به چشمها نگاه کرد. کاغذ را بغل کرد. نخوابید. خوابش نمیبرد. چراغ قوه را خاموش روشن میکرد. ناگهان از جا پرید. تصمیمی در ذهنش آمده بود.

 

ماجرا از همین باران شروع شده بود. از وقتی که از مترو پیاده شد. ماسک باعث میشد دیگر حرف زدنش با خودش را نبینند. داشت با خودش حرف میزد. اینبار دستهایش هم تکان میخورد. به مردم در صف ایستاده پشت پله برقی رسید. چشمش به انتهای صف خورد. در کنج دیوار، دور از مردم، آن گوشه، بعد از نه ماه او را دید. با هم در چشمهای هم گره خوردند. ماسک بهانه ی خوبی برای نشناختن بود. هر دو نشناختند. رفت و جلو تر از او در صف ایستاد. صف جلو میرفت. او هم دیگر آن گوشه نماند. حرکت کرد. به انتهای پله برقی رسیدند. او آمد و از کنارش رد شد. رد شد و انگار قلابی را به گردنش انداخت. به فاصله‌ی چند متر پشت سرش حرکت میکرد. پله بعد از پله. کوچه بعد از کوچه. به خودش که آمد دید شاید او را نمیشناسد. قلاب را پاره کرد. جسمش جدا شد. روحش همان حوالی پرسه زد. دو ساعت یک اهنگ در گوشش میخواند. عقب و جلو نمیرفت. فقط تکرار میشد. جسم، خودش را با خانه رساند. باید روح را برمیگرداند. چشم کشید. بو کرد. اهنگ گوش کرد. جسم بدون روح خوابش نمیبرد.

 

 

 

تصمیمی در ذهنش آمده بود. رفت به دنبال روحش بگردد. جایش را میدانست. ولی چگونه میخواست او را راضی کند که برگردد. مستقیم رفت دم در خانه ی او. سرما و نم باران کمی لرزش به بدنش داده بود. ارام گوشی را از جیبش بیرون کشید. شماره ای که پاک کرده بود ولی بدون فکر کردن تایپش میکرد را گرفت. شماره  ای که زنگ میخورد ولی جوابی نمی آمد. چراغ اتاقش روشن بود. باز زنگ زد. جوابی نیامد. چراغ اتاقش خاموش شد. او روحش را زندانی کرده بود. پس نمیداد. 

پیامک آمد: روح من مال تو. 

آرام شد. حضور روحی را در بدنش حس میکرد. آرامشش چندین برابر شده بود. نیازی حس نمیکرد. چقدر سبک بود. به بدنش می آمد. رفت. شنید. آرام خوابید. بعد از نه ماه.

 

 

 

این حرفها نشانه ی سوداییست

من حدس میزنم که جنون دارم

 

نقطه ته خط

 

۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۱:۳۷
hmd ja

او آمد. بعد از سی سال آمد. 

یک روز زد زیر همه چیز. صبح بیدارم کرد. روشنک خواب بود. گفت مرا دوست دارد اما باید برود. چشمهایش بیداری شب را خمیازه میکشید. می‌دانستم نمیماند. 

هر چقدر اصرار میکردم نمی‌ماند. او رفت. حالا برگشته بود . بیشتر از سی سال پیر شده بود. رنگ سفید به موهایش می آمد.

من نگاهش میکردم. چشمهایم کامل باز نبودند. منتظر صدایش بودم. از اوی دوست داشتنی متنفر بودم. شروع نمیکرد. دلم میخواست سی سال انتظار کشیده باشد. دلم میخواست سیصد و شصت ماه زجر کشیده باشد. اصلا چرا آمده بود. نباید او را میدیدم. 

بدون سلام شروع کرد

خوب نیستم

همینم میخواستم. میخواستم که خوب نباشم. بیمار گونست. میدونم. تو نقشه ی من بودی واسه رسیدن به خواستم. میدونی من مریضم. چهار پنج سال رفتم لباس آبی کمرنگ پوشیدم. یه سال و نیم تو یه اتاق بغل ریل راه آهن زندگی کردم. از اون به بعد صدای قطار از گوشم نیفتاده. شیش ماه از شب تا صبح به عکس تو و من و روشنک نگاه کردم. سه سال تو یه امامزاده کار کردم. یه ماه تو یه جنگل بودم. ده روز غذا نخوردم. یه هفته پیش خوانوادم بودم. یه روز مرده شور بودم. سه دقیقه و نه ثانیه نفس نکشیدم. سه سال پیاده روی کردم. دو ماه حموم نرفتم. ده شب با یه رفتگر رفتم خیابونارو جارو کردیم. شیش ماه خودمو زدم به کر و لالی. چهار روز یه اهنگ رو گوش میکردم. یه سال تو ماشینم زندگی کردم. یه هفته تو یه قایق پارویی زندگی کردم. فکر کردم که یه ماهه که تو یه اتاق که هیچ روزنه نوری نداره و با لامپ توشو روشن کردم زندگی کردم. وقتی اومدم بیرون دیدم حدود پنج روز بوده. شیش ماه رو یه پل کفش واکس میزدم. یه قلب با چاقو سمت چپ سینم کشیدم. یه روز نشستم و موهای دستمو شمردم. به بار رفتم دزدی. دو تا قاب عکس از یه خونه دزدیدم. یک شب تو ساحل خوابیدم. خیلی ترسیدم. یه شب بیدار موندم و از فرداش سی سال تو رو ندیدم. تو که عزیز ترین من بودی. چرا با من ازدواج کردی. تو که میدونستی دیوونم. زندگی تو رو هم خراب کردم. من رفتم. ولی دلیلش خودم بودم. من رفتم که گریه کنم. من رفتم که زجر بکشم. من رفتم که درد داشته باشم. رفتم که درد دوریتو تحمل کنم. من دلم غم میخواست. گریه تغذیه ی روحم بود. تا گلو تو پاییز خودمو غرق کردم. حالا اومدم. نه واسه موندن. واسه دیدن اومدم. اومدم حسرت به خودم تزریق کنم. هنوزم مریضم. بعدش میرم. برنامه ریزی کردم. میخوام برم شهر هرت. لباس آبیمو در میارم. میرم قرصامو میگیرم. میخوام صبحا برم رو یه نیمکت بشینم کنار حیاط . رو به روی اون دیوار بلنده. یه پتو میبرم دراز میکشم رو نیمکت. دو ساعت آسمونو از وسط شاخه های درخت میبینم. راستی میتونی تلفن خونتو بدی بهم بعضی وقتا زنگ بزنم سکوتتونو بشنوم. نمیخوام روشنکو ببینم. اون هنوز بچست و منتظره براش شیرکاکائو درست کنم. چرا من هیچی ندارم؟ یکی از لباساشو میدی بهم که بوی تنشو داشته باشم؟ 

 

به خودم آمدم دیدم غرق در کلماتش شده ام. هنوزم موقع صحبت کردن بیشتر پلک میزد. حرکت موزون دستهایش سر جایش بود. من در این سی سال چه کار کرده بودم. او بیشتر زندگی کرده بود. من سی سال کار کردم. سی سال به او فکر کردم. سی سال روشنک را دوست داشتم. باید حرفهایی که این سی سال آماده کرده بودم را به او میگفتم. باید با مشت میجنگیدم. اما گفتم من را هم با خودت ببر. گفتم و زبانم سوخت. گفتم و از خودم متنفر شدم. بوی تعفن درونم میپیچید. عشق کشنده بود. با شمشیری بران تر از سی سال گذشته. رفت و من چشم به انتظار کنار تلفن نشسته ام. رفت و من به او یک حسرت دیگر برای لذت بردن دادم.

 

پایین شلوار لباس های آبیم را تا میزنم. کمی برایم بلند است. هر ماه در یک آسایشگاه میگذرانم. باید آسایشگاه شهر هرت را پیدا کنم. او هم همین حوالیست. روی نیمکتش دراز کشیده و غرق در آسمان است. یک بار پای حرفت بمان. حوالی نیمکتهای کنار دیوارهای تمام آسایشگاه ها تو را میجویم.

 

 

نقطه ته خط

 

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۰۰ ، ۰۲:۱۷
hmd ja
۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۰۰ ، ۰۰:۲۴
hmd ja
۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۳۵
hmd ja

نشسته ای و تماشایم میکنی. نمیبینمت ولی محو تماشای تو اَم. آرام ریه هایم از هوا پر میشود. نمیدانستم این آخرین باری است که نفس میکشم. اگر میدانستم کوتاهش میکردم. ترجیح میدادم که حبست کنم. و ناگهان از خودم خارجت کنم. اکسیژن سمی که قطره قطره جانم را از من گرفتی. آخرین باری بود که روی پاهایم ایستاده بودم. ترجیح میدادم زانو نزنم. کاش نشسته بودم. حس زیبایی بود. وزن پایان یافته بود. اخرین ثانیه بود. زیستن مرگ ما بود.

تو در همین دوران رفتی. رفتنت خوشبختی بود. حالت بهتر است. من میدانم. ناملایماتت تمام شد. تو یک بار مردی. بدون تو کسانی هستند که هر روز میمیرند. خاطر سفید کودکی تصویر محو تو را روی خود حمل میکند. ممنون از زیبایی هایی که نشانم دادی. ممنون از انتظار های شیرین. ممنون از طعم تلخ و شور و کوچک که بعد از این ممکن است هیچگاه تجربه اش نکنم و تجربه اش تنها تو را در ذهنم می آورد. ممنون از طعم های نویی که تو به زندگیم افزودی. ممنون از شربت بوی خاک طویله. من آزردمت. کودکی زشت و سراسر عقده که تو آرام به او میفهماندی. من خود را مقصر مینامم. تنها تو نبودی که گزند کوچک بودن دنیا و فهم مرا خوردی. ممنون از اولین خریدار بودنت.ممنون از لهجه ات.ممنون از قوی زیستنت. ممنون از همه چی. تو را در ذهنم میگذارم. 

دریافت

۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۲۸
hmd ja

آلزایمر

به نظرم بیماری قشنگیه

اصلا دوست دارم تستش کنم

کسی تا حالا بوده که بتونه بفهمه درونشون چه خبره؟

شنیدم نمیخندن

یعنی نمیشه یه خاطره خوبشون، یه روز بکرشون، یه نفر خاص  فقط باشه تو ذهنشون و با همون خاطره، روز و نفر زندگی کنن تا آخر؟نه چیز بد و ناراحت کننده یه چیز خوب.

اصلا این ریتم کند و تکراری رو حس میکنن و اذیت میشن؟ یا این که از بیرون هی بهشون یاد آوری میکنن و اذیتشون میکنن که باعث میشه حالشون بدتر بشه؟شاید واسه همین نمیخندن

فکر کنم اذیتشون میکنن از بیرون

هی میخوان یادشون بیارن و تو سری میزنن بهشون و فکر میکنن احمقن که اونام کم کم حالشون بدتر میشه

اصلا فکر کنیم که این همون آرزوی برگشتن به کودکیه که بالاخره بهش رسیدیم

حالا اون دو سه سالشه

فقط چروک داره رو صورتش

موهاش سفیده

به جای چهار دست و پا، خمیده راه میره

یه گذشته ی طولانیو پشت سر گذاشته و حالا سبک داره زندگی میکنه

دیدی بچه کوچیکارو باید هواشونو داشت و مواظبشون بود.

واسه اشتباهاشون نباید توسری بزنیم بهشون و .... و گر نه رو شخصیتشون تاثیر بد میذاره و کلی از این چیزای تربیتی دیگه.

فکر کنم اینام مثل بچه شدن

این بچه دستش به گاز میرسه

۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۰۰ ، ۰۱:۰۶
hmd ja

قبل خواب به چیزی فکر کنی میتونی تو رویات بیاریش.

اما اگه اون چیز برات اونقدری بزرگ و مهم باشه و بخوای بهش فکر کنی که تو خواب ببینیش که خوابت نمیبره.

من میخواستم تو را به رویایم دعوت کنم. اما فکر به تو خود رویا بود. کدام رویاست؟ من خوابم و رویای توست یا بیدارم و خوابم نمیبرد و تو رویایی؟

تو را میچشم. بویت را میچشم. نفس تو را تنفس میکنم. بازدمم در شیشه است تا بعد استفاده اش کنم. من کولی وار تو را مینگرم. سوزش چشمها از پلک نزدن تاوان ناچیزی است. مجال بدهی دستهایم را بریده و نمک آلود میکنم. کدام عشق زمینی ارزش این سطح از حقارت را دارد.

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۰۰
hmd ja

.

زندگی با تو را به گونه ای دیگر تصور میکردم.

تو را برای تو نمیخواستم.

تو را برای خود میخواستم.

زیاد سخت نیست.

با تو میخواستم که دل من به خواسته هایش برسد.

اما مگر با شخص دیگری نمیشد؟

راستش نه.

پیدا کردنش دشوار بود.

آن نوع خاص از درد را فقط تو میدانستی.

بگذار در مورد درد با تو بگویم.

۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۰۰:۲۰
hmd ja

 

 

۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۳
hmd ja