.

.

۲ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

او آمد. بعد از سی سال آمد. 

یک روز زد زیر همه چیز. صبح بیدارم کرد. روشنک خواب بود. گفت مرا دوست دارد اما باید برود. چشمهایش بیداری شب را خمیازه میکشید. می‌دانستم نمیماند. 

هر چقدر اصرار میکردم نمی‌ماند. او رفت. حالا برگشته بود . بیشتر از سی سال پیر شده بود. رنگ سفید به موهایش می آمد.

من نگاهش میکردم. چشمهایم کامل باز نبودند. منتظر صدایش بودم. از اوی دوست داشتنی متنفر بودم. شروع نمیکرد. دلم میخواست سی سال انتظار کشیده باشد. دلم میخواست سیصد و شصت ماه زجر کشیده باشد. اصلا چرا آمده بود. نباید او را میدیدم. 

بدون سلام شروع کرد

خوب نیستم

همینم میخواستم. میخواستم که خوب نباشم. بیمار گونست. میدونم. تو نقشه ی من بودی واسه رسیدن به خواستم. میدونی من مریضم. چهار پنج سال رفتم لباس آبی کمرنگ پوشیدم. یه سال و نیم تو یه اتاق بغل ریل راه آهن زندگی کردم. از اون به بعد صدای قطار از گوشم نیفتاده. شیش ماه از شب تا صبح به عکس تو و من و روشنک نگاه کردم. سه سال تو یه امامزاده کار کردم. یه ماه تو یه جنگل بودم. ده روز غذا نخوردم. یه هفته پیش خوانوادم بودم. یه روز مرده شور بودم. سه دقیقه و نه ثانیه نفس نکشیدم. سه سال پیاده روی کردم. دو ماه حموم نرفتم. ده شب با یه رفتگر رفتم خیابونارو جارو کردیم. شیش ماه خودمو زدم به کر و لالی. چهار روز یه اهنگ رو گوش میکردم. یه سال تو ماشینم زندگی کردم. یه هفته تو یه قایق پارویی زندگی کردم. فکر کردم که یه ماهه که تو یه اتاق که هیچ روزنه نوری نداره و با لامپ توشو روشن کردم زندگی کردم. وقتی اومدم بیرون دیدم حدود پنج روز بوده. شیش ماه رو یه پل کفش واکس میزدم. یه قلب با چاقو سمت چپ سینم کشیدم. یه روز نشستم و موهای دستمو شمردم. به بار رفتم دزدی. دو تا قاب عکس از یه خونه دزدیدم. یک شب تو ساحل خوابیدم. خیلی ترسیدم. یه شب بیدار موندم و از فرداش سی سال تو رو ندیدم. تو که عزیز ترین من بودی. چرا با من ازدواج کردی. تو که میدونستی دیوونم. زندگی تو رو هم خراب کردم. من رفتم. ولی دلیلش خودم بودم. من رفتم که گریه کنم. من رفتم که زجر بکشم. من رفتم که درد داشته باشم. رفتم که درد دوریتو تحمل کنم. من دلم غم میخواست. گریه تغذیه ی روحم بود. تا گلو تو پاییز خودمو غرق کردم. حالا اومدم. نه واسه موندن. واسه دیدن اومدم. اومدم حسرت به خودم تزریق کنم. هنوزم مریضم. بعدش میرم. برنامه ریزی کردم. میخوام برم شهر هرت. لباس آبیمو در میارم. میرم قرصامو میگیرم. میخوام صبحا برم رو یه نیمکت بشینم کنار حیاط . رو به روی اون دیوار بلنده. یه پتو میبرم دراز میکشم رو نیمکت. دو ساعت آسمونو از وسط شاخه های درخت میبینم. راستی میتونی تلفن خونتو بدی بهم بعضی وقتا زنگ بزنم سکوتتونو بشنوم. نمیخوام روشنکو ببینم. اون هنوز بچست و منتظره براش شیرکاکائو درست کنم. چرا من هیچی ندارم؟ یکی از لباساشو میدی بهم که بوی تنشو داشته باشم؟ 

 

به خودم آمدم دیدم غرق در کلماتش شده ام. هنوزم موقع صحبت کردن بیشتر پلک میزد. حرکت موزون دستهایش سر جایش بود. من در این سی سال چه کار کرده بودم. او بیشتر زندگی کرده بود. من سی سال کار کردم. سی سال به او فکر کردم. سی سال روشنک را دوست داشتم. باید حرفهایی که این سی سال آماده کرده بودم را به او میگفتم. باید با مشت میجنگیدم. اما گفتم من را هم با خودت ببر. گفتم و زبانم سوخت. گفتم و از خودم متنفر شدم. بوی تعفن درونم میپیچید. عشق کشنده بود. با شمشیری بران تر از سی سال گذشته. رفت و من چشم به انتظار کنار تلفن نشسته ام. رفت و من به او یک حسرت دیگر برای لذت بردن دادم.

 

پایین شلوار لباس های آبیم را تا میزنم. کمی برایم بلند است. هر ماه در یک آسایشگاه میگذرانم. باید آسایشگاه شهر هرت را پیدا کنم. او هم همین حوالیست. روی نیمکتش دراز کشیده و غرق در آسمان است. یک بار پای حرفت بمان. حوالی نیمکتهای کنار دیوارهای تمام آسایشگاه ها تو را میجویم.

 

 

نقطه ته خط

 

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۰۰ ، ۰۲:۱۷
hmd ja
۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۰۰ ، ۰۰:۲۴
hmd ja