.

.

۱ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است

خاصیت گریه ی دوباره ی آسمان شهرمان پررنگ کردن خواسته ی دوباره ی او از مادرش بود که بار دیگر به دنیا بیاوردش

یا این که سی ولت برق همیشه به بدنش وصل باشد تا به چیزی فکر نکند

چه کسی سازنده ی هنسفریست؟ ادم اندوهگینی بوده. اختراعی که نسل ما را در منجلاب آلودگی فرو برده

 

شب بود. عودی دست ساز روشن کرد. دودش بیرون پنجره میرفت. از زیر دماغ دختر همسایه که پشت پنجره قایمکی سیگار میکشید عبور میکرد. به رو به رو نگاه میکرد و تلفیقش را نفس میکشید.

یک عود دیگر برای خودش آتش زد که دختر همسایه هر دو دود را داشته باشد.

مداد سبز خریده بود. عادت داشت در دفتر خط دار نقاشی بکشد. زبانی نرم به نوک مداد زد. چشمها شروع و پایان کار بود. تا چشمها را میکشید محو میشد و دیگر ادامه نمیداد. وقت خواب بود. کمی لای پنجره را کم کرد. لذت زیر پتو رفتن در سرما را ترجیح میداد. کاغذ را کند. مچاله شد زیر پتو. چراغ قوه را انداخت روی کاغذ و به چشمها نگاه کرد. کاغذ را بغل کرد. نخوابید. خوابش نمیبرد. چراغ قوه را خاموش روشن میکرد. ناگهان از جا پرید. تصمیمی در ذهنش آمده بود.

 

ماجرا از همین باران شروع شده بود. از وقتی که از مترو پیاده شد. ماسک باعث میشد دیگر حرف زدنش با خودش را نبینند. داشت با خودش حرف میزد. اینبار دستهایش هم تکان میخورد. به مردم در صف ایستاده پشت پله برقی رسید. چشمش به انتهای صف خورد. در کنج دیوار، دور از مردم، آن گوشه، بعد از نه ماه او را دید. با هم در چشمهای هم گره خوردند. ماسک بهانه ی خوبی برای نشناختن بود. هر دو نشناختند. رفت و جلو تر از او در صف ایستاد. صف جلو میرفت. او هم دیگر آن گوشه نماند. حرکت کرد. به انتهای پله برقی رسیدند. او آمد و از کنارش رد شد. رد شد و انگار قلابی را به گردنش انداخت. به فاصله‌ی چند متر پشت سرش حرکت میکرد. پله بعد از پله. کوچه بعد از کوچه. به خودش که آمد دید شاید او را نمیشناسد. قلاب را پاره کرد. جسمش جدا شد. روحش همان حوالی پرسه زد. دو ساعت یک اهنگ در گوشش میخواند. عقب و جلو نمیرفت. فقط تکرار میشد. جسم، خودش را با خانه رساند. باید روح را برمیگرداند. چشم کشید. بو کرد. اهنگ گوش کرد. جسم بدون روح خوابش نمیبرد.

 

 

 

تصمیمی در ذهنش آمده بود. رفت به دنبال روحش بگردد. جایش را میدانست. ولی چگونه میخواست او را راضی کند که برگردد. مستقیم رفت دم در خانه ی او. سرما و نم باران کمی لرزش به بدنش داده بود. ارام گوشی را از جیبش بیرون کشید. شماره ای که پاک کرده بود ولی بدون فکر کردن تایپش میکرد را گرفت. شماره  ای که زنگ میخورد ولی جوابی نمی آمد. چراغ اتاقش روشن بود. باز زنگ زد. جوابی نیامد. چراغ اتاقش خاموش شد. او روحش را زندانی کرده بود. پس نمیداد. 

پیامک آمد: روح من مال تو. 

آرام شد. حضور روحی را در بدنش حس میکرد. آرامشش چندین برابر شده بود. نیازی حس نمیکرد. چقدر سبک بود. به بدنش می آمد. رفت. شنید. آرام خوابید. بعد از نه ماه.

 

 

 

این حرفها نشانه ی سوداییست

من حدس میزنم که جنون دارم

 

نقطه ته خط

 

۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۰۰ ، ۰۱:۳۷
hmd ja